تبلیغات
هر چی که دلت بخواد
جمعه 6 فروردین 1389

...

   نوشته شده توسط: مهدی    

دردم از یارست و درمان نیزهم                                       دل فدای او شد جان نیز هم

اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن                                     یارما این دارد آن نیزهم

هردو عالم یک فروغ روی اوست                                        گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

یاد باد آنکو به قصد جان ما                                               زلف را بشکست و پیمان نیزهم

خون ما آن نرگس مستانه ریخت                                        و آن سر زلف پریشان نیزهم

داستان در پرده میگویم ولی                                             گفته خواهد شد به دستان نیزهم

چون سرآمد دولت شبهای وصل                                        بگذرد ایام هجران نیزهم

اعتمادی نیست برکارجهان                                              بلکه بر گردون گردان نیزهم

عاشق از قاضی نترسد می بیار                                       بلکه از یرغوی سلطان نیزهم

محتسب داند که حافظ می خورد                                      و آصف ملک سلیمان نیزهم


                                           سلام

 خدایا من موندم اگه یک چهارم گذشت مامانم به من میرسید میخواست دنیا بهم بخوره؟؟؟؟؟؟؟

امروز حال چندان خوشی ندارم دیشب یه دعوای حسابی کردیم آخرشم.... کم آورد کم که نه ولی خب کوتاه اومد دیگه آخه بخشش از بزرگانه خب تقصیر خودش بود حرفایی زد که واقعا بهم برخورد حرفایی که هیچ کس تا حالا به من نزده بود یعنی جرئتشو نداشت آخرشم کارش به بیمارستان کشید آخه مگه تقصیر منه زبونم تند و تیزه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ هرچی میکشم از دست این زبونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه من جلوی هیچ احدالناسی کوتاه نیومدم یعنی غرورم اجازه نمیده که کوتاه بیام نمیشه هرکی هرچی خواست به آدم بگه ولی خب بازم عذاب وجدان گرفتم خدایا زودتر حالش خوب شه!!!! وگرنه من یکی که دق میکنم دیشب تا نزدیکیای صبح بیدار بودم بس فکرو خیال کردم دیگه داشتم دیوونه میشدم آخرشم یه کدئین خوردم که خوابم برد ولی بازم سرم درد میکنه (آخخخخخخخخخخخخخخخخخ)

فقط امیدوارم زود خوب شه


جمعه 6 فروردین 1389

چشم انتظاریم.......

   نوشته شده توسط: مهدی    

 

 

مولای من! بزم بی‏صفای جهان، بی‏مجلس‏آرایی تو، شوره‏زاری است که دریا را می‏طلبد.

موسی‏صفت، از دست خود عصا را بیفکن تا بساط فرعون‏های زمانه را برچینی و در

 آیینه تجلّی، سرمایه تسلی عشاق خویش را فراهم آوری.

چشم‏انتظاران شمایلِ مصطفایی و فضایلِ مرتضایی‏ات را دریاب

تا اصلِ اصیل عالم را با دست‏های قدرت خویش بنمایانی.

«ای هر دل از تو خرم، پشت و پناه عالم *** بنگر دچار صد غم یک مشت بی‏نوا را»

 

 

جمعه یعنى یك غزل دلواپسى***جمعه یعنى گریه هاى بى كسى

جمعه یعنى روح سبز انتظار***جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار

بى قرار بى قراریهاى آب***جمعه یعنى انتظار آفتاب



جمعه 6 فروردین 1389

می خواهم سالی نو را با یاد ونام مقدست آغاز کنم

   نوشته شده توسط: مهدی    

سال نو مبارک

پروردگارا

زندگی تنها رفتن نیست ! زندگی ماندن وایستادگی ومقاومت است !

 می خواهم سالی نو را با یاد ونام مقدست آغاز کنم ودر این شروع تازه از تو

میخواهم که :



مرا بینشی عطا فرما / تا تورا بهتر بشناسم ودانشی تا خودرا!

صحتی تا از کار لذت ببرم / ثروتی که محتاج نباشم !

نیروئی تا در نبرد زندگی فائق شوم / همتی تا گناه نکنم !

اغماضی تا گناهان دیگران را ببخشم !

استقامتی تا سختی ها را تحمل کنم !

طبعی تا با مردم بسازم و بزرگواری تا با دشمنان مدارا کنم !

بینائی تا زیبائیها ی جهان واطرافم را بهتر ببینم !

ایمانی تا اوامرت را اطاعت کنم !

امیدی تا از ترس و اضطراب بر کنار باشم !

عقلی تا تنها از خود نگویم / معنویتی تا زندگیم معنا پیدا کند !

عشقی تا تو وهمه آفریده هایت را دوست بدارم

 

 روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

 گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

 ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

 که نگاهم نگران منتظر آن روز است

پیشا پیش سال نــــــــــــــــــو

 

بر همه مـبــــــــــــــــــــــــــــارک

 


جمعه 6 فروردین 1389

دل را خانه تکانی کنیم

   نوشته شده توسط: مهدی    

 

 

سال دارد نو می شود.روزگار ورق می خورد و دوباره بهار می شود، رنگ طبیعت تغییر میکند.شکل ها عوض میشود،جامه ها نو

میشود،فضا شکل دیگری به خود می گیره و ما مثل هر سال خانه هایمان را خانه تکانی میکنیم،و گرد غبار قسمت های پنهان و

 پیدایش را میشوییم و چنان بر جای،جای ان برق میندازیم که به گمان کسی نیایید اهمال و کوتاه کاری در خانه ما بوده،اما گاهی

فراموش میشود خانه دلمان نیزگردو غباری دارد که سالهای سال می گذرد و هیچ تلاشی برای گرد گیری خاطرات کهنه اش

 نداریم.خانه دل ما ثابت است و هیچ انگیزه ای برای تکاندن غبارهای ان نداریم.گاهی یادمان میرود دل اگر از غبارهای

دیروز انباشته شود،جایی برای خاطرات امروز باقی نخواهد ماند.بهار بر میگردد،هر سال پیش از زمستان و جشن شادمانی از

حضور او بر دلها جانی دوباره و حیات دیگری به طبیعت میدهد،اما من هنوز در اندیشه کود کی هایم فرو رفته ام،خیلی

 از غبارهایی که بر دلم انباشته شده،متعلق به سالهای خیلی پیش از این است که فراموش کرده ام رویش یه

دستمالی بکشم و غبار روبی اش کنم،شاید خیلی وقت ها به گمانم نمی اید که دلم نیز احتیاج به تکانی دارد. پس می خواهم دلم را

خانه تکانی کنم می خواهم قبل از اینکه دیر بشود فرصت  ها را جبران کنم میترسم سالها بیایند و بروند و من دیر کنم خیلی ها

 را میشناختم که امسال دور هفت سین خانه هاشون نیستند و من میترسم که ناگهان زود دیر شود و من اشتباه رفته باشم

می خواهم همین امروز در همین لحظه و همین ثانیه قبل از عقربه های ساعت حرکت کرده باشم،می خواهم سر نوشتم را خوب

ببندم سفره هفت سین دلم را پر ازسیبهای سرخ عشق وسبزه های دلم سبز سبز باشد.می خوام بخندم نه به اغاز سال، به

پایان سال، عید من زمانی است که پایان  سالم را جشن بگیرم  ، تقویم را ورق میزنم فقط چند روز دیگر تا  بهار باقی مانده،

نمیدانم چند تا بهار دیگر فرصت دارم، اما نمی خواهم دیر بشود، من از دیر کردن بیزارم میخواهم با بهار

پیش بروم و با بهار زمزمه کنم سرود زیستن را.

میخواهم امسال قدر نعمتها را بدانم میخواهم خانه دلم را خانه تکانی کنم، کینه ها را بیرون بریزم و عشق را در درونم جاری  کنم.

کمکم کن

خدایا حال مرا به بهترین حالت تغییر بده

قلب مرامنقلب کن و بگذار این قلب ایینه بهترین ها باشد.

کمکم کن گرد و غبارها را از اینه دلم بزدایم



جمعه 6 فروردین 1389

من گلی دارم که عالم را گلستان می کند

   نوشته شده توسط: مهدی    

مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار

من گلی دارم که عالم را گلستان می کند

گل من را بهاری بی خزان است

گل من مهدی صاحب زمان است

اللهم عجّل لولیک الفرج


جمعه 6 فروردین 1389

من گفتم-خداگفت

   نوشته شده توسط: مهدی    

 

گفتم:خدیا میشه ادم هم عاشق دنیا باشه و هم اخرت رو دوست داشته باشه؟

 گفتی:خداوند هرگز دو قلب را در درون هیچ انسانی قرار نداده است.(احزاب :۴)

 

گفتم:یعنی دنیا و اخرت این قدر با هم فرق دارن که محبتشون هر گز  یه جا جمع نمیشه؟

گفتی:زندگی دنیا چیزی جز سر گرمی و بازیچه نیست و این سرای اخرت است که زنده و پا بر جاست(عنکبوت:۶۴)

 

گفتم:پس اگر دنیا سر گرمیه چرا بعضی ها برای یه زره رفاه بیشتر این قدر خودشون رو به زحمت و دردسر میندازن؟

گفتی:اینها از زندگی دنیا فقط ظاهر ان را میبیند و هم اینا قطعا از اخرت غافل اند(روم:۷)

 

گفتم:خدایا اگر زندگی توی این دنیا بازی و سر گرمیهپس چرا بعضی ها از پایان این بازی(مرگ) این قدر می ترسن

و همه اش میخان که از اون فرار کنند؟اصلا مگر میشه از پایان این بازی فرار کرد؟

 

گفتی:هر کجا باشید مرگ شما را در بر می گیرد حتی اگر در برجهای محکم و مقاوم باشید(نسا:۷۸)

گفتم:خدایا من فکر میکنمشاید علت ترس خیلی از ماها از مرگ اعمالمون باشه این که هممون به یه ایمان ظاهری بسنده کردیم

گفتی:ایا مردم گمان می کنن همین که گفتند ایمان اوردیم رها میشوندو دیگر امتحان نمیشوند؟(عنکبوت:۲)

گفتم:امتحان؟پس یعنی خیلی از مصیبتهای که توی این دنیا به ادم میرسه علتش همون امتحانیه که گفتی؟

 گفتی:اینها(مصیبتها)برای اعمالی  است که شما با دستانتان تقدیم کردید و گرنه خداوند  هرگز ظلم کننده نیست(ال عمران:۱۸۲)

گفتم:خدایا پس اگر این مصیبتها برای اعمال ما یا همون گناهانمون باشه یعنی ما هم توی این دنیا عذاب میکشیم و هم توی اخرت؟

گفتی:قطعا پیش از عذاب بزرگتر(عذاب اخرت)از عذاب نزدیکتر(عذاب ذنیا) به انها می چشانیم(شاید که متنبه باشند)و باز گردند(سجده ۲۱)

گفتم:پس این عذاب دنیای همشون هم بد نیستندبه شرط اینکه ادم متوجه بشه که این مصیبتها به خاطر چی به سرش اومده؟

گفتی:و چه کسی ظالم تر است از کسی که(با این مصیبتها)تذکر داده میشوداما باز همز ما روی بر میگرداند

و ما هم حتما از مجرمان انتقام میگیریم(سجده ۲۲)

گفتم:خدایا خیلی از این ادمای ظالم که گفتیفکر میکنن به محض اینکه پاشون به قیامت برسه

با یه معذرت خواهی خشک خالی میتونن همه گناهانشون را پاک کنند

گفتی:قیامت روزی است که در ان معذرت خواهی هیچ ظالمی برای اون سودی نداردو اصلا به ایشان

اجازه معذرت خواهی داده نمیشود(روم ۵۷)

گفتم:خدایا بهمون بگو که چیکار کنیم و چه طور زندگی کنیمکه توی اون دنیا به معذرت خوای نیاز نداشته باشیم؟

گفتی:ای مردم تقوای پروردگارتون را داشته باشیدو بترسید از روزی که در ان هیچ پدری به جای فرزندش مجازات

 نمیشودو هیچ فرزندی پدرش را از عذاب بی نیاز نمیکندو بدانید که وعده خدا در مورد قیامت حق است وزندگی دنیا شما را

فریب ندهدو شیطان فریبکار شما را نسبت به خدا مغرور نکند(لقمان۳۳


جمعه 6 فروردین 1389

ایاتی از سورهی مبارکه ی هود

   نوشته شده توسط: مهدی    

 

: از پروردگار خویش آمرزش بطلبید; سپس به سوى او بازگردید; تا

شما را تا مدّت معیّنى، از مواهب خوب (زندگى این جهان،)

بهره مند سازد; و به هر صاحب فضیلتى، به مقدار فضیلتش عطا

کند; و اگر (از این دعوت) روى گردان شوید، من بر شما

 از عذاب روز بزرگى بیمناکم(٣)

و اگر ما  بشررا  در دنیابه نعمت و  رحمتى بر خوردار کردیم

تاشکر کند سپس ان نعمت را باز گرفتیم ببسیار نومید

 و ناسپاس خواهد  شد.(٩)

 اگر بعد از ناراحتى و زیانى که به او رسیده، نعمتهایى به او

بچشانیم، به یقین مى گوید: «بدى ها از من برطرف شده،

 (و دیگر باز نخواهد گشت).» و غرق شادى و غفلت

و فخرفروشى مى شود; (10)

مگر آنها که (در سایه ایمان راستین،) صبر واستقامت ورزیدند

 و کارهاى شایسته انجام دادند; که براى آنها،

آمرزش و اجر بزرگى است.(11)

 


جمعه 6 فروردین 1389

اولین ٍ هشتاد و نه ...

   نوشته شده توسط: مهدی    

واقعا لذت داره وقتی موبایلت رو خاموش کنی برای مدت ها ... که راحت باشی ... که برای خودت باشی و افکارت ...

امتحان کنید ، واقعا هیچ ضرری نداره جز چشم غره های ِ دوستان ! و البته اونهایی که دیده نمی شند میشه حرف غره !

 

لذتی داره وقتی زنگ موبایل به صدا در می یاد و همه نگرانن و دنبال موبایلهاشون که نکنه گوشی اونها باشه و تو به کارت ادامه می دی با خیــــــــال راحت ..

موبایل که خاموش ... اینترنت و لپ تاپ  رو هم چند روزی از دسترس دور می کنیم و می زنیم به دل ِ طبیعت ...

روز ها زیر آسمون آبی و ابر ها ... شب ها زیر نگاه ستاره ها و کنار آتیش و سیب زمینی های ِ آتیشی ...

چند روزی باید ذهن رو آزاد کرد از باید ها و نباید ها ...

 

همین !

سال تازه به دنیا آمده ی همه مبارک


جمعه 6 فروردین 1389

..

   نوشته شده توسط: مهدی    

می گه "  عجب حــــــــــــالی می ده زندگی " و بعد دستاش رو می

 بره بالا ، کش و قوسی به دستاش می ده و یه خمیازه ی طولانی

می کشه ...

 

نمی دونم این حال دادن زندگی به خاطر دیر بیدار شدن از خوابه

یا به خاطر برگشتن ...

 

می گم " دقت کردی چقدر زندگی ها متفاوتند ؟ اینجا این همه

آروم ... این همه بی خبری... اونجا اون همه شلوغی .. اون همه

البته باز هم بی خبری ! ... آدم دچار دو گانگی میشه .."

 

می گه " تو ...؟ تو ..؟ تو ...؟ ـ اینجاش داره ادادی خودم رو در

 می یاره  ـ تو و دوگانگی ؟؟؟ از روی پله می پره پایین ... "

 

می گم " اسمش رو هر چی می خوای بذار ..مهم نیست ... مهم اینه

 که هست ...واقعا هم هست .. ببین ، جدا تا حالا حسی بهت دست

داده که این زندگی مثل یه تئاتر می مونه ؟ نمی خوام مثل این

تعریف های کلیشه ای باشه ...

 

ببین تو می یای  ، یه نقش رو برات نوشته اند ، بستگی به خودت

و مهارتت داره که چطوری با زیرکی بازیش کنی که حتی اگه

نقشت بد باشه بعد از بازی همه به خاطر استعداد بازیگریت

 

تشویقت کنند .. بعد هم یا جایزه می گیری یا نمی گیری و می

ری... چی می مونه  ؟"

 

می گه خودت بگو...

 

می گم " هیچی .... فقط زندگی بعد از نمایش می مونه ....دیگه اون

 نمایش تموم شد و رفت .. فقط تو می مونی و حسی که بعد از

نمایش داری ... نگاه های ِ کارگردانی که این همه برای پرورش

استعدادت کمکت کرده  ، که این فرصت رو بهت داده تا خودت رو

 ثابت کنی ...و سرزنش هایی که خودت داری که ای کاش اینجا

رو بهتر بازی می کردم یا تشویق های خودت که عالی

بود .. ...واقعا فقط همین .. "

 

گنجشکی روی شاخه ی نهالی که تازگی ها دیدمش می شینه ...

 

می گه " ولی اینجوری نگاه کردن بهش خیلی سخته .... که هر

لحظه از زندگی هم بخوای خوب بازی کنی و لذت ببری و هم به

یاد کارگردان و خودت باشی بعد از بازی ..."

 

و گنجشک پرید ... با سرعتی که بتونه این جمله رو دور کنه از

دنیا ...

 

می گم " این شهر واقعا نعمتی ست برای " دور "  شدن ....."

 

 

 

+ هوس ِ آب نبات چوبی کرده ام ... درست مثل بچگی ها ...


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3